از چپ به راست: نفر اول عارف شهید محسن صاحب الزمانی؛ نفر سوم سردار شهید حسین عبدالحسینی ... عکس قبل از کربلای 4

سلام دوستان

چقدر افتاده و متواضع و اهل احترام و اطاعت از بزرگتر ...

می رفتیم اعزام سپاه محمد(ص)، گفتند: اعزام 3 ماهه است. از طرفی قلبش لبریز بود که فرمان امام (ره) را اجابت کنه و از طرفی می گفت: پدرم با 45 روز موافقت کرده و من نمی خوام حرف پدرم زمین بخوره.

او این دو را قابل جمع می دانست، حالا می روم اما 45 روز برمی گردم. ما به او می گفتیم نمی شود اخوی، وقتی اعزام 3 ماهه است چطور قابل جمع است؛ می گفت: کارتان نباشد من 45 روزه بر می گردم ...

رفتیم، پست مان خورد به دو عملیات بزرگ؛ کربلای 4 و 5 و ما وقتی به خودمان آمدیم که متوجه شدیم درست وقتی 45 روز شد، بدن مطهرش را در قوچان تشییع کردند.

آری او به وعده ای که با پدرش کرده بود عمل کرد، نمی دانم چه سَر و سِرّی با خدا داشت ما که سر در نیاوردیم.

شاید مزد شهادت و رسیدن به آرزوی قلبی اش، اثر رضایت قلبی پدر و مادر و این بوده که خدا هم آرزوی دیرینش و هم دغدغه عدم خلف وعده اش را یکجا با هم برآورده کرده ...

و حال، بعضی جوانهای امروزی را می بینی ...

گویا همه همّشان اینست که حرف والدین شان را زمین بزنند. انگار از اذیت و آزار پدر و مادر لذت می برند. اتفاقا می گردند چه کاری ضرج پدر و مادر رو در میاره همون کار رو بکنند.

نه اینکه بچه های بدی باشند نه ... مثلاً نمازش رو می خونه اما در پستوی خانه دور از چشم آنها، وقتی هم بپرسن نمازت رو خوندی میگن: نه نمی خوام بخونم، نماز من چه دخلی به شما داره و از این قسم حرفها ...

نمی دونه؛ نمی فهمه؛ مگه نه اینکه نماز، برای جلب رضای خداست و رضای خدا هم در گرو رضایت پدر و مادره، تو که نمازت رو می خونی، پیش چشم اونها بخون، بذار اونها هم قلبا ازت خوشحال بشن.

والله بالله تالله دعای خیر پدر و مادر معجزه می کنه ... اما کدوم دعاشون؟

دعایی که در اوج رضایت و خشنودی از فرزند باشه، هیچ اکراه و کدورتی از اون توی دلشون نباشه ...

خداییش ما کجا سیر می کنیم و شهدا کجا ...

بدرود تا درودی دیگر ...